نوشته های موری
زمزمه ی دلتنگی
می خواهم تو را توصیف کنم$ اما چگونه؟باچه لحنی؟با چه حرفی؟با چه اسمی؟با...؟کلمات از وصف ت عاجز اند.به هر کدام که نگاه می ککنم خود را کنار می کشند!!
در قطره های لطیف باران و لا به لای گلبرگ های گل سرخو میان بال های رنگارنگ شاپرک ها در جست جوی تو هستم.اما....!!
سراغت را از پرستو هایمهاجر و قاصدک های خوش خبرمی گیرمو هر روز به دنبال رد نگاهت از کوچه هایدلتنگی عبور وعطریادت را دنبالمی کنم.اما...!!!
می دانکه توهمچون بهارتاابدماندگار و جاودانی.......خدای من$$$
نیایش های موری باخدای خود
در کوچه ی تنهایی او$موری$

آنگاه که اشک در چشمانم پر شد و کافی بود پلک بزنمتا روی گونه هایم بغلتدآنگاهکه تنها نشانی های بودنترا گم کردم آنگاهکه ازبودن من خسته شدیآنقدر کوچک شدم که دیگر هیچ کسمرا ندیدو من رفتمو خود را به تنهایی سپردم و تو در دنیاییقدم گذاشتیکه هیچ کسنشانیآن رانمی دانست$$






